|
برگ پاييز
|
|
من اگركسي روداشتم ديگه در به در نبودم باغم وغربت واندوه ديگه همسفر نبودم اگرزخم نخورده بودم تو رو باور نميكردم توي اين حصار پردرد با غمت سر نميكردم كولي شب زده بودم پشت گريه صدايت كردم از پس آ يينه اشك تا هميشه نگاهت كردم تو قلب قطره بود م با تومن دريا رو ديدم وصف عشق معناي مرگه مسلخ پاييز وبرگه غصه عشق و حقيقت غصه گل و تگرده
آخه دردم درد تو بود درد دور از من وما بود شكل تنهايي و غربت سرنوشت آدمها بود -پيام-
نويسنده:### پيام ### |
جمعه بیست و نهم تیر 1386
|
|
|
موضوع:
| لينک ثابت
|
|
|
شب های بارانی
|
|
در این شب های بارانی فقط تنها تو می دانی که قصد پاک چشمانم نهاده رو به ویرانی چقدر غمگین و تنهایم برایم از که می خوانی
صدایت خسته و پر درد نخوان شعر پریشانی تو همچون روح ایمانی در این ابهام و حیرانی که در قلب و نگاه من مثل یک قصه می مانی اگر باز آیی و با من بخوانی نغمه شادی سحر می آید و رود این شام ظلمانی...
(مهرناز)
نويسنده:### پيام ### |
چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386
|
|
|
موضوع:
| لينک ثابت
|
|
|
دل من
|
|
ای دل من چرا صدایت در نمیاد این همه آزارت میدن چرا صدایت در نمیاد هر کی ازراه میرسه؛ یه زخمی به تو میزنه چراهیچی نمیگی چرا صدایت در نمیاد آروم بگیر دل بی طاقت دیوونم نکنم دل بیطاقت آتیشم نزن دل بطاقت فراموشش کن دل بیطاقت نفرین نمیکنم تورو هرجا میخوای بری برو نگو قسمت نبوده خودت نخواستی برو هر جا میخوای برو؛ دیگه دل تو رو نمیخواد این عشق تو مرده؛ این دلم تو رو نمی خواد ای دل من دیگه بسه از عاشقی شدم خسته نمیخوام که عاشق باشی دیگه بسه؛ دیگه بسه تو این روزها دورزمونه دیگه هیچکس عاشق نمیمونه تاعاشقشی دل میسوزی چند بارسوختی ؛دیگه بسه {پیام}
نويسنده:### پيام ### |
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386
|
|
|
موضوع:
| لينک ثابت
|
|
|
دوستت دارم
|
|
دوستت دارم یک بار خواب دیدن تو به تمام عمر می ارزد پس نگو نگو که رویای دور از دسترس خوش نیست قبول ندارم گر چه به ظاهر جسم خسته است ولی دل دریاییست تاب وتوانش بیش از اینهاست دوستت دارم و تاوان آن هر چه باشد،باشد دوستت خواهم داشت بیشتر از دیروز باکی ندارم از هیچکس و هر کس که تو را دارم...عزیز
یه روز از همین روزها روی شب پا می زارم توی قاب لحظه ها عکس فردا می زارم تا که خوب خوب بشه زخم های دلواپسی عشق رو مرهم می کنم روی دل ها می زارم
(مهرناز)
نويسنده:### پيام ### |
چهارشنبه بیستم تیر 1386
|
|
|
موضوع:
| لينک ثابت
|
|
|
کوچه
|
|
بی تو مهتاب شبی بازاز آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریزشد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه جانم گل تو یاد تو درخشید باغ صد خاطر ه خندید عطر صد خاطره پیچید
نويسنده:### پيام ### |
دوشنبه هجدهم تیر 1386
|
|
|
موضوع:
| لينک ثابت
|
|
|
مادر
|
|
کاشکی می شد بهت بگم چقدر صدات رو دوست دارم چقدر مثل بچگی هام لالایی هات رو دوست دارم سادگی هات رو دوست دارم،خستگی هات رو دوست دارم چادر نماز زیر لب خدا خدات رو دوست دارم
کاشکی رو طاقچه دلت آینه و شمعدون می شدم تو دشت ابریه چشات یه قطره بارون می شدم کاشکی می شد یه دشت گل برات لالایی بخونم یه آسمون نرگس و یاس تو باغ دستات بشونم بخواب که می خوام تو چشات ستاره هام رو بشمارم پیشم بمون که تا ابد دنیا رو با تو دوست دارم
باغ گل های اطلسی با تو برام چیدنیه ...مادر... لالایی هات رو دوست دارم،بغض صدات رو دوست دارم
...مادر...
(مهرناز)
نويسنده:### پيام ### |
جمعه پانزدهم تیر 1386
|
|
|
موضوع:
| لينک ثابت
|
|
|
او که آمد، متولد شد و دل هاي آسمانيان و زمينيان، سر سبزتر از هميشه گشت
|
|
خدایا به من توفیق تلاش در شکست صبر در نا امیدی دین بی دنیا
سلام بر تو .... تهنيت باد: شکوفايي غنچه نبوي
نويسنده:### پيام ### |
چهارشنبه سیزدهم تیر 1386
|
|
|
موضوع:
| لينک ثابت
|
|
|
عاشق...
|
|
بس که اسم تو رو خوندم بوی تو داره نفسهام قد حرفای قشنگت قد یه صحرا شقایق تو همون شرمی که از اون سرخه گونه های عاشق
نويسنده:### پيام ### |
یکشنبه دهم تیر 1386
|
|
|
موضوع:
| لينک ثابت
|
|
|
بارزترین صفت
|
|
اگر اسم ادمها را بارزترین صفتشان میذاشتند .اسم من را چی میذاشتید؟ صفتهایی که به من نصب داده شد 1. بد جنس اما مهربان 2_خود رای 3_مردی با عشق 4_گل شمعدانی 5_فرمانده پایگاه 6_احمدی نژاد 7_باباي ستايش 8_پیام 9_گل نيلوفري 10_روشنفكر
پیام...
نويسنده:### پيام ### |
پنجشنبه هفتم تیر 1386
|
|
|
موضوع:
| لينک ثابت
|
|
|
نور...
|
|
توازجنس بلور،وجودت آسمانی ست. پس چرا یه ستاره به من نمی بخشی، ستاره ای که نورشو از تو بگیره و وجودمو نورانی کنه؟!!
نويسنده:### پيام ### |
یکشنبه سوم تیر 1386
|
|
|
موضوع:
| لينک ثابت
|
|
|
وصال
|
|
مراسم فاطمیه بودم حال وهوا دیگریست آقای روشنی شهید زنده ،جانباز شیمیایی، که چندی دیگر به شهدا می پیوند.با ان حالش به چه سختی وبا چه اخلاصی در مورد جنگ ،انقلاب ،جوانان،حضرت فاطمعه (س) سخن گفت . یکی از دوستان نیز از او گفت.که اگر یک بار غذا سیو شده را پس ندهد فکر میکند که خطایی از او سر زده که حالش خوب شده،با این همه دردها و مشکلات بدترین درد را بجا نیاوردن حتی یک نماز شب میداند. سال گذشته در حجی که با رضا ایرانمنش همراه بود (ایرانمنش یک غده غیر قابل درمان در زانوی پای خود دارد که در عصب او نفوذ کرده و راه رفتن وزندگی اش را مختل نموده است)
می دانیم که با نگاه اول به کعبه همه گناهان بخشیده میشود و در دور اول طواف کعبه دعای خیر همه برآورده میگردد . ایشان از خداوند درخواست یکی از اون غده ها که آقا رضا دارد به ایشان اعطا گردد که باعث نزدیکی بیشتر به خدا شود. ما دعا کنیم که شفا یابند.اینان وصال میخواهند . خدایا..... التماس دعا پیام
نويسنده:### پيام ### |
جمعه یکم تیر 1386
|
|
|
موضوع:
| لينک ثابت
|
|
|
بساط شیطان
|
|
ديروز شيطان را ديدم . در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب
ميفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند.توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبيو ... هر كس چيزي ميخريد و در ازايش چيزي ميداد. بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند و بعضي پارهاي از روحشان را. بعضيها ايمانشان را ميدادند و بعضي آزادگيشان را.شيطان ميخنديد و دهانش بوي گند جهنم ميداد. حالم را به هم ميزد. دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم. انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم، فقط گوشهاي بساطم را پهن كردهام و آرام نجوا ميكنم. نه قيل و قال ميكنم و نه كسي را مجبور ميكنم چيزي از من بخرد.ميبيني! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديكتر آورد و گفت: البته تو با اينها فرق ميكني. تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات ميدهد. اينها سادهاند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب ميخورند. از شيطان بدم ميآمد. حرفهايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.ساعتها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبهاي عبادت افتاد كه لا به لاي چيزهاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشتهام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. ميخواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغياش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. بهميدان رسيدم، شيطان اما نبود.آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشكهايم كه تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بيدليام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.و همانجا بياختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پیدا شده بود. (پیام)
نويسنده:### پيام ### |
جمعه یکم تیر 1386
|
|
|
موضوع:
| لينک ثابت
|
|