
خداحافظ همین حالا ، همین حالا که من تنهام 
خداحافظ به شرطی که ، بفهمی تر شده چشمام 
خداحافظ کمی غمگین ، به یاد اون همه تردید 
به یاد آسمونی که ، منو از چشم تو می دید 
اگه گفتم خداحافظ ، نه اینکه رفتنت ساده ست 
نه اینکه میشه باور کرد ، دوباره آخر جاده ست 
خداحافظ واسه اینکه ، نبندی دل به رویاها 
بدونی بی تو و با تو ، همینه رسم این دنیا 

|
وقتي بيايي، نسل توفان در ركابت |
|
جنگل به جنگل، اين سواران در ركابت |
|
اي فرصت فرداي توفان مقابل |
|
توسنترين آتش ركابان در ركابت |
|
وقتي بيايي روي بال اسب خورشيد |
|
مردان تندر، يكه تازان در ركابت |
|
اي ابتداي هر چه طغيان، چشمهها هم |
|
با جوشش صد رود طغيان، در ركابت |
|
وقتي بيايي، آسمان نوشان خاكي |
|
آتش نفس، بيمرگ مردان در ركابت |
|
ما قامت سبز تو را از دور ديديم |
|
و هر چه موج و هر چه توفان در ركابت |

/پیام/
وقتی که سکوت امتدادت باشد
لبهای غریب من مدادت باشد
هرجور که خواستی مرا طرح بزن
بگذارکه این قیافه به یادت باشد
(مهرناز)
گفتم به دل سلامي از جان به دوست دادن
گفتا خوشـــــا جوابي از لعل او شـــــنيدن
گفتم گذر زكويش ما را ســـــــعادت آرد
گفتا كرم زايــــشان خواهد به ما رســـــيدن
گفتم ستم فراوان از هر طرف بيــــــامد
گفتا كه درد وغمها بايـد بـــسي كشــــــيدن
گفتم زهجرجانان از درد وغــم خميدم
گفتا عجب صــــــفايي بايد كه آرمـــــيدن
گفتم شود زماني چشمم كنم ســــرايش
گفتا نما دعـــــايي خواهد به او رســــيدن
گفتم كه عـــشق يارم لبريز كرده جــانم
گفتا زنور ايشـــــــان ما را چو آفريـــــدن
گفتم فــــداي نازت نازم به تو عـــزيزم
گفتا برتر زجــــانست نازي زاو خـــــريدن
گفتم به انتظارم من جــان نثــــار يارم
گفتازاو اشـــــــارت ازما به سردويــــــدن
گفتم كه در نهايت شايد كند نگاهـــــي
گفتا خوشست آن دم از اين قفس پريــــدن
گفتم كه روي ماهش يك لحظه گرببينم
گفتا چوخوشگوارست آن لحظه پركــشيدن
گفتم قـــسم به مولا از درگهــــش مرانم
گفتا نشين به راهش رخســار او بديـــــدن
|
|
دلتنگ رفتنش هستم. حتی فكر رسيدن دهه آخر اين ماه، باعث میشود بغض، گلويم را بگيرد. سحرهای اين ماه، مرا مجنون میكند. لحضات افطارش فوقالعاده است. میدانی در اين دو لحظه بيش از يك ميليارد نفر در جهان اسلام به خدا فكر میكنند و در ذهن همهشان يك چيز است و بر لبشان يك ذكر. در اين دو لحظه كمترين گناه از سوی مسلمانان صورت میگيرد. كدام مسلمان در اين دو لحظه (علاوه بر طول روز) مشغول گناه است؟
اين هماهنگی ذهن و زبان و به كمترين حد رسيدن اشتغال به گناه، چنين حالتی را در ما به وجود میآورد، خوشحال از آمدنش و نگران از وداعش...
|
|

(تحقيق خودم) : معني اون ايه رو خوندم ميفرمايد :مسجدهايي كه بغرض ...ايا اين دوساختمان مسجد بود نه اما حوادث بعدش و نابودي پرچمداران دروغين اسلام يعني طالبان والقاعده و صدام ....به اين ايه مربوط نميشود؟
ايا وعده خداوند تحقق نمي يابد ايا نابودي كافرين به دست كافرين در معاني قران نبوده ....تحقيق جالبي هستش حاضرم در اين مورد بحث كنم.
طلب عشق زهر بی سر و پارا چه کنم؟
گفتنی نیست زدل، راز شمارا چه کنم؟
باورم جز قسم عشق دگر هیچ نبود
گر شکستم عهد خود عشق خدارا چه کنم؟
از دلم خواهی که دیروزم فنا باشد ولی
با شکستن مستی و عهد و وفارا چه کنم؟
با دلم باش که من درد عزیزی دارم
با غم و اندوه باشم پس صفارا چه کنم؟
از دلم جایی مرو بر من تو افسانه شدی
گر روی جای دگر مهر و وفا را چه کنم؟
قلب من جای تو دارد جای خود خالی مذار
دور از این یاد تو من قلب گدارا چه کنم؟
....پیام....




|
|
سر خوش زسبوي غم پنهاني خوشيم
چون زلف تو سرگزم پريشاني خويشم
در بزم وصال تو نگويم زكم وبيش
چون آينه خو كرده به حيراني خويشم
لب باز نكردم به خروشي وفغاني
من محرم راز دل طوفاني خويشم
يك چند پشيمان شدم از رندي ومستي
عمريست پشيمان زپشيماني خويشم
از شوق شكر خند لبش جان نسپردم
شرمنده جانان زگران جاني خويشم
بشكسته تر از خويش نديدم به همه عمر
افسرده دل از خويشم وزنداني خويشم
هر چند امين،بسته دنيا نيم اما
اي خدا آگهي از بي سر و ساماني ما
از غم روز و شب و درد و پريشاني ما
اي خدا رحم نما بر غم و بدبختي ما
صبح كن اين شب طولاني و ظلماني ما
صاحب كن فيكون امر نما از كرمت
تا دمد صبح و رود اين شب طولاني ما
گشته ايم همچو گله طعمه ي گرگان پليد
لطف كن باز فرست صاحب رياني ما
غرقه در دامن طوفان حوادث شده ايم
نوح ما را بفرست در شب طوفاني ما
همه جا آتش نمرود بپا گشته خدا
كو خليلت كه كند ختم پريشاني ما
قبطيان در همه جا تخت خدايي زده اند
اي خدا باز فرست موسي عمراني ما
همچو موريم لگد مال سپاه دشمن
كو آن ياور پر مهر سليماني ما
از يهود آتش فتنه است بپا در عالم
بار ديگر بفرست عيسي روحاني ما
جاهليت به جهان بار دگر برگشته
منتي كن بنما رهبر قرآني ما
ما همه معترفيم برستم وغفلت خويش
بپذير از كرمت عُذر و پشيماني ما
ديگر از ديدن عصيان و ستم خسته شديم
بهر ياري بفرست «مهدي» نوراني ما
قلب انوار بود در طپش ديدن او
ديگر اظهار نما ياور پنهاني ما
|
پیام.. |
آرشيو وبلاگ
لينك دوستان
طراح قالب