|
نيست
|
|
جز تو آستان تو هم در جهان پنهايي نيست زمانه گر آتش زند به خرمن عمر بگو بسوز بر من كه برگ وكاهي نيست عدو چو تيغ كشد بگو بكش برمن كه تيغ ما بجز ناله وآهي نيست چرا از كوه خرابات روي برتابم كه از اين وهم به جهان هيچ رسم وراهي نيست
نويسنده:### پيام ### |
جمعه بیست و هشتم تیر 1387
|
|
|
موضوع:
| لينک ثابت
|
|
|
حالا چرا
|
|
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا / بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی / سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست / من که یک روز مهمان توام فردا چرا نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم / دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا ده که با این عمر های کوته بی اعتبار / این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا شور فرهادم بپرس سر به زیر افکنده بود / ای لب شیرین جواب تلخ سر بالا چرا (مهرناز)
نويسنده:### پيام ### |
چهارشنبه نوزدهم تیر 1387
|
|
|
موضوع:
| لينک ثابت
|
|
|
از شکست درس بگيريم، در آن نشکنيم
|
|
کنارآمدن با شکست عين بزرگواري است. نشان فهم و فراخانديشي انسان است. جلوگيري از خودخوري و دورانداختن سوهاني است که به روح ميکشد. گذر از گذشتهي بد، راه رسيدن به آيندهي بهتر است. در مقابل، درگيري دائم ذهن با شکستهاي گذشته، سد حرکت به سوي آينده است.
انسان بعد از شکست طبيعتا دلش ميشکند، ولي بايد راهي بيانديشد که چطور ميشود چيني دل را بند زد، نه اينکه پتک برداشت و افتاد به جانش!
خلاصه که ميشود از شکست تراژدي ساخت و هر ساله در سوگاش گريست، ميشود هم آنرا نقطهي پرش و پرواز به آسمان باز آينده کرد... انتخاباش با خود ماست... پیام
نويسنده:### پيام ### |
یکشنبه شانزدهم تیر 1387
|
|
|
موضوع:
| لينک ثابت
|
|
|
چرا خانه کوچک ما ... سیب نداشت؟
|
|
تو به من خندیدی... و نمیدانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه، سیب را دزدیدم. باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سالها هست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه کوچک ما ... سیب نداشت؟ (مهرناز)
نويسنده:### پيام ### |
شنبه هشتم تیر 1387
|
|
|
موضوع:
| لينک ثابت
|
|
|
شميم گل نرگس
|
|
با تو قلم سبزم را دوباره به دست گرفتم تا با تو زيبا ترين جمله دنيا را بسازم جملهاي که فقط با حضور سبز تو توان ساختنش را دارم اي آسمانيترين يار با تو بودن سهم کمي نيست اما بي تو بودن خزان هزاران بهار نديده است پس بمان با من! بمان تا بودنم با تو رنگ دوباره بگيرد رنگ يک دنيا رفاقت، صميميت، عشق و احساس با تو بايد واژهها را معنا کرد واژه هاي ناگفتهام که مدتي است در بغض فرو نرفتهام مانده تنها بهانه ماندن من انتظار ديدن تو است و فقط بودن درکنارتو مرا به آرامش سبز خواهد رساند بمان بامن! به اميد ظهور مولاي عشق مولاي سبزپوش که عمريست ظهورش را تشنه ايم چراکه او حضور دارد، ولي نميدانم کي خواهد آمد؟!... پیام
نويسنده:### پيام ### |
شنبه یکم تیر 1387
|
|
|
موضوع:
| لينک ثابت
|
|