تبليغاتX
@@@سکوت دل@@@

@@@سکوت دل@@@

    نماز شب، نماز شب، نماز شب! کليد توفيقات روز است

خلوت گزيده را به تماشا چه حاجت است
چون كوي دوست هست به صحرا چه حاجت است (حافظ)

مرغ باغ ملكوت را چه به خاك نشيني؟ سبك‌بالان شيداي حريم حرم را چه به آسودگي؟ وقتي كه مستغرق در جلوه دوست در نياز و راز و نمازي و همه لذايذ و حلاوت‌هاي عالم را به لحظه‌اي از لحظات ذكر يار، نفروشي، آن‌سان خواهي شد كه ايشان شد؛ غرق در محبت و معرفت و پربهجت، چون وارستگان بار يافته در كهكشان؛ هماناني كه به مقام بي‌انتهاي انقطاع از غير و كمال انفصال از ذيل رسيده‌اند و در سدرة المنتهي، در صدر هستي، هم‌نشين يار شده‌اند. از چيست اين؛ جز آن‌كه خطاب «و لَهَدَيْناهُم صِراطاً مستَقيماً» (نساء/68) قرار گرفته‌اند و به كلام و فرمان حق دل سپرده كه فرمود: «مُوتوا قَبْلَ اَنْ تَموُتوا»(حديث قدسي)

راه يافته در حلقه و زمره پر جذبه نور را كه اشتياق و اختياري نيست تا دل در گرو ديگري نهد. مي‌ميراند تعلق را و مي‌شويد دل را از هر آنچه غير حقيقت است تا جَلَوه‌اي شود از جلوات حضرت‌ عشق و آينه‌اي براي رؤيت عظمت جلّ و عَلي. مي‌روياند وجود خويش را در ترنّم اشك و اشتياق و شيدايي و زنده مي‌شود دلش به عقش؛ چونان زندگاني كه حيات طيّبه قرآني و عرفاني را يافته‌اند. اينان را چه به مرگ، كه زنده‌ترين زندگان زندگاني ابدي‌اند.

خدا را مهلتي اي پير هميشه نوشان از مي عشق! اندكي آهسته‌تر كه از وجودت گوهري هنوز نگرفته اين دل ما! اندكي تأمل كه جان‌ها تازه مدهوش است از نگاه پر شراره‌ات! اگر چه سكونت كوي دوست را نتوان فروخت به دنيايي، وليك چه بسيارند دلدادگانت كه حق حيات معنوي بر آنان داري. حيات بخش بودي بر مردگاني چون ما؛ چونان كه دم مسيحايي حضرت روح الله (س) ساكنان سركوي دوست را حياتي جاودانه بخشيد تا قيام و قيامت؛ تا ابد! زنده بودي و زنده ساختي، آن سان كه در لحظه عروجت باران بهاري، جوانه بر خاك مرده مي‌روياند. واژه‌ها كوچك‌تر از آنند كه وصف تو بگويند. جمله‌ها نارساتر از وصف بلنداي وجودت. به كدام حرف و واژه بسنده كنيم: «منوّر ايمان»، «اسوه پارسايي»، «زنده به عشق»، «مستغرق در صحبت يار»، «همنشين ماه و مهر»، «پرچم هدايت»، «مناره تقوا»، «كوه استوار عرفان»، «بنده نيكوكار»، «عبد صالح»، «استاد كامل»، «ثروتمندترين ابر مرد معنوي جهان»، «دارنده رداي مرگ اختياري». به كدام واژه تو را بخوانيم كه هر واژه را مردان صالحي بر تو نهاده‌اند كه خود از پيوستگان به وادي گمنامي و بي‌نشاني‌اند. از باريافتگان در تحت قباي ربّ الارباب كه فرمود: «اوليائي تَحْتُ قَبايي لا يَعرِفُهم غَيري» (حديث قدسي) از جمله «فِي السّماءِ مَعْروفون وَ فِي الاَرضِ مَجْهولون». (نهج البلاغه) ما را چه به ره‌يافتن در حضيرة قدسي آسمانيان! سخن ناگويا و خامه در خود شكافته است، از بيان ذرّه‌اي از بيكراني ژرفاي وجود پر بهجت ايشان.

 

نويسنده:### پيام ### |  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 ادامه مطلب
موضوع: | لينک ثابت |

    اواز قوی عاشق

پرواز قوی عاشق

در زندگی مشغولی و سرت گرم میشود اما یهو تلنگری وارد میشود

میخواستم بنویسم که چقدر زود اما ..

میخواستم بنویسم که چرا..

میخواستم بنویسم ما قدیمی ترین دوست هم در وبلاگ با هم بودیم( ۳ سال)

میخواستم بنویسم اسم وبلاگ  ما در لیست لینک همدیگر جایگاه اول قرار داشت

میخواستم بنویسم همدیگر را داداشی و خواهر جون صدا میزدیم

میخواستم بنویسم همیشه مثل دو تا بچه کوچولو باهم زود قهر و آشتی میکردیم

میخواستم بنویسم بخاطر تجربه تلخی چقدر از چت بدش میامد

میخواستم بنویسم چقدر زود رنج و حساس و دل پاک بود

میخواستم بنویسم آرزوهای زیادی داشت اما همیشه باحیا بود

میخواستم بنویسم چرا قدر نمیدونیم تا بعد افسوس بخوریم

میخواستم بنویسم خیلی چیزهای وبلاگ نویسی رو اون بهم یاد داد

میخواستم بنویسم همیشه مهربان  و به فکر دیگران بودو این قالب هم اون نشونم داد

میخواستم بنویسم چقدر سخته.....

میخواستم بنویسم...

اما مینویسم خدایا  او را بیامرز وبه خانواده اش صبر بده

 

نويسنده:### پيام ### |  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388
موضوع: | لينک ثابت |

    خاطرات معنوی انتخابات ریاست جمهوری(دوره ی نهم)

راننده ي تراكتور

 

توي يكي از روستا هاي سنندج زند گي مي كند وراننده ي يك تراكتور كشاورزي است.هرجا لازم باشد مي رود سر زمين وبا تراكتور كار مي كند ويك لقمه نا ن حلال براي زن وبچه اش در مي آورد.وضع زندگي اش طوري است كه بايد از صبح تا غروب كاركند.

زمان انتخابات(رياست جمهوري دوره ي نهم)يكي از اهالي روستا گفته بود فلاني صبح فردا بيا سرزمين من وشروع به كار كن كارهاي زمينم عقب افتاده.

اوهم صبح زود راه افتاد ورفت سرزمين.تا ظهر بكوب كار كرد بعد صاحب زمين زير سايه ي درخت سفره ي ناهار مختصري پهن كرد كه راننده ي تراكتور غذايش را بخورد وبعد به كار ادامه دهد.راننده ي تراكتور از پشت فرمان پايين پريد و گفت:((دست شما درد نكنه.زحمت نكش عجله دارم بايد برم.)) صاحب كار كه جا خورده بود با تعجب پرسيد:بري؟

_خب آره  مگه بهت نگفته بودم؟

_ نه چي را بايد مي گفتي؟

_ اين كه اين  چند روزبراي تبليغ انتخابات تا ظهر بيشتر كار نمي كنم، الان ديگه همه ي آبادي اين موضوع را مي دانند

صاحب كار كه از حرف هاي راننده گيج شده بود ،بالحن محكم تري پرسيد انتخابات؟ راننده ي تراكتور با همان لحجه ي شيرين كردي گفت:((هان كاك...))

صاحب كار كه هنوز چيزي دستگيرش نشده بود گفت:آخر تو را چه به انتخابات؟

_راننده ي تراكتور گفت:ميرم ستاد احمدي نژاد ازشان عكس وپوستر مي گيرم مي چسبانمشان به در و ديوار.

صاحب كار كه خنده اش گرفته بود وهم به خاطر نصفه ماندن كارش داشت عصباني مي شد با تحكم و تمسخر گفت:مرد حسابي سر ظهري شوخيت گرفته ؟ كار تو با تراكتور است نه با رئيس جمهور .اصلا بشم بگو ببينم چي شده كه اين فكر به كلت افتاده هان؟

_ مي خوام يكي مثل خودمان انتخاب بشه ،  خيلي با صفا ست كا ك... اگه ميشناختيش اين جوري نمي گفتي!

چنان حرف ميزني كه هر كي ندانه  فكر ميكنه داداشته ،اصلا ديديش؟

آره كا ك... چند وقت پيش، يك بار ديدمش مثل بعضي از مسئولا نبود جان كاك....عين خودمان بو كارم را زود راه انداخت.دستم را دراز كردم باهام دست داد صورتش را بوسيد م ، اوهم صورت مرا بوسيد بش گفتم:خيلي نوكرتم، او گفت مابيشتر.....

راننده ي تراكتور به اينجا كه رسيد بغض گلويش را گرفت.چند لحظه ساكت ماند تا راه گلويش براي حرف زدن باز شد،بعد گفت:(( نمي داني كاك.... آتشم زد))

صاحب كار سرش را پايين انداخت و رفت توي فكر وقتي سرش را بلند كرد اخم وتحكم جايش را به لبخند داده بود.گفت:(( پس اقلا يك لقمه بخور  ضعف نكني.))

وقبل از اين كه جوابي بشنود يك لقمه غذا آماده كرد وداد دست راننده وگفت:(( فقط صبح زودتر بيا))

 -

دفتر مشق                                 

  روزهاي اول انتخابات(رياست جمهوري84)بود.توي روستا پرشده بود ازعكس وپوسترهاي كانديداهاي مختلف اما ازتبليغات احمدي نژاد خبري نبود.    اما روزهاي بعد كه صحبتها وبرنامه هايش ازتلويزيون پخش شد نظر بيشتر مردم روستا روي احمدي نژاد بود نظر بچه هاي روستا هم همين طور هرچندبچه هاي هشت.نه ساله اهل سياست نيستند اما اهل صداقت كه هستند ..توي مدرسه دورهم  يك جلسه ي بچه گانه گذاشتند وحرف بزرگترها رو زدند.يكي ازبچه ها گفت: بيايد واسه احمدي نژاد كاغذ بچسبونيم به ديوار.دومي خنديد وگفت:(آقاروباش هرچي كاغذ وعكس تو روستا هست مال آدماي ديگست.)   فكرها ونظرها را جمع كردند بالاخره نتيجه اش اين شد كه هركدام از بچه ها چند برگ از وسط دفتر مشقشان بكنند رويش بنويسندمحمود احمدي نژاد وبا چسب شيشه اي بزنند به تيرچراغ برق‌‌ِِ،درهاي باغ هاي روستا،ديوارهاي آجري وخلاصه هرجاكه چسب شيشه اي ميخورد  جالب اينكه حالا ديگرتبليغات كاغذهاي دفتر مشق بيشتر از پوسترهاي رنگي به چشم مي خورد وبه دل مي نشست .        

دستي كه مي لرزيد       

آقاي دكتر همه ي كارو زندگيش را كنار گذاشته بود ودائم به اين شهروآن شهر مي رفت وبراي آقاي احمدي نژاد سخنراني مي كرد.احساس وظيفه مي كرد، اصلا تو اين فكرهم نبود كه اگرآقاي احمدي نژاد راي نياورد ديگران چه مي گويند وموقعيت كاريش چه مي شود.سخنراني اش درشهر بخت آباد كه تمام شد سوارماشين شد وحركت كرد.توي مسيربرگشت ازراهي آمدند كه به يك روستا برخورد مي كرد،راه درست ازوسط روستا مي گذشت.دكتر كه نگاه عاديش را از خانه هاي كاه گلي روستا مي گذراند ناگهان چشمش افتاد به سردريك مغازه،كه به جاي پارچه پلاكارد،يك گوني زده بودند وبا خط معمولي روي گوني نوشته بودند (ستاد دكتراحمدي نژاد)دكتربه راننده گفت همان جا نگه دارد.اين جمله را طوري گفت كه راننده بلا فاصله پايش را گذاشت روي ترمزونگه داشت.دكترپياده شد و خودش رابه جلوي مغازه رساند،دونفراز روستايي ها جلوي مغازه(ستاد)ايستاده بودند.دكتر با آنها احوال پرسي وچند كلامي چاق سلامتي كرد،معلوم شد آن ها مسئولين ستاد انتخاباتي هستند.دكتر پرسيد:(چرا براي احمدي نژاد تبليغ مي كنيد؟) يكي ازآن ها جواب داد:(مگرما دل نداريم؟) دكتر لبخندي زد وگفت:خدا خيرتون بده.بعد نگاهي به داخل مغازه انداخت كم ترين امكانات بود وبيش ترين شور وحال

   همان موقع پيرزني كه دست مشت كرده اش بيرون چادر بود خود را به ستاد رساند.دست مشت كرده اش در حالي كه ازخستگي وپيري مي لرزيد جلو آورد وبه طرف يكي از مسئولين ستاد گرفت وگفت:( واسه احمدي نژاد خرج كنيد تا رئيس جمهور بشه) بعد مشتش را باز كرد،سه تا اسكناس مچاله شده بود دوتا دويست توماني ويك پنجاه توماني. بي اختياراشك از چشمان دكتر سرازيرشد واهسته گفت خدايا كمك كن تا اين مردم  ساده وصميمي،رنج كشيده و ارزومند به خواسته شان برسند.

 

 

نويسنده:### پيام ### |  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388
موضوع: | لينک ثابت |

    یا صاحب الزمان عج

چي ميشه عزيز زهرا ديگه از سفر بيايي
براي بوسه به دستت شده يک نظر بيايي

اگه تو منتظري که من خودم عوض بشم
براي خوب شدنم بايد تو يک سر بيايي
 
غروب جمعه که مي شه دل عاشق ميگره
چي ميشه قبل غروب ديگه تو از سفر بيايي

آقا جان ما که غير روضه جد تو جايي نداريم
چي ميشه لطف کني ميون چشم تر بيايي

آقا جان به خدا ز هر طرف ما رو به غفلت مي کشن
چي مشه مدد بدي براي رفع اين خطر بيايي

آقا جان ما که غير روضه جد تو جايي نداريم
چي ميشه منتقم گل شکسته سر بيايي

چي ميشه همه جوره من و گداي خود کني
برا اينکه زندگيم خوب بشه پر ثمر بيايي

 

نويسنده:### پيام ### |  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388
موضوع: | لينک ثابت |