|
شعر :حجتالاسلام جواد محمدزماني
|
|
چشم بد دور، عمرتان بسيار كس نبيند ملالتان آقا! ما نمرديم خون دل بخوري؟ تخت باشد خيالتان آقا! ***
چيست روباه در مصاف شير؟! چه نيازي به امر يا گفته؟! تو فقط ابرويي به هم آور ميشود خواب دشمن آشفته ***
هست خاموشيات پر از فرياد در تو آرامشي است طوفاني «الذي انزل السكينه» تو را كرده سرشار از فراواني ***
واژهها از لبت تراويدند پرصلابت، پرعاطفه، پرشور آفريدند در دل مردم عزت، آمادگي، حماسه، حضور ***
اين حماسه همه ز يمن تو بود گرچه از آن مردمش خواندي رهبرا! تا ابد ولي محبوب در دل عاشقان خود ماندي *** سهم دلدادگان تو سلوي قسمتِ دشمنان تو سجيل رهبري نيست در جهان جز تو كه ز امت چنين كند تجليل *** نسل سوم چو نسل اول هست با شعف با شعور با باور جاري است انقلاب چون كوثر هان! «فصل لربك وانحر» *** گرچه در باغ سينهات داري لطفها، مهرها، محبتها گفتي اما نميروي چو حسين تا ابد زير بار بدعتها! *** ناگهان در نماز جمعه شهر عطر محراب جمكران گل كرد بغض تو تا شكست بر لبها ذكر يا صاحب الزمان (عج) گل كرد *** جان ايران! چه شد كه جانت را جان ناقابلي گمان كردي؟! آبروي همه مسلمانان اشك ما را چرا درآوردي؟! *** جسم تو كامل است، ناقص نيست ميدهد عطر يك بغل گل ياس دستت اما حكايتي دارد... رَحِمَ اللهُ عَمِي العباس!
نويسنده:### پيام ### |
دوشنبه یکم تیر 1388
|
|
|
موضوع:
| لينک ثابت
|
|